کژمژ و بی انتها
به طول زمان های پیش و پس
ستون استخوان ها
چشم خانه ها تهی
دنده ها عریان
دهان
یکی برنامده فریاد
فرو ریخته دندان ها همه،
سوت خارج خوان ترانه ی روزگاران از یادرفته
در وزش باد کهن
فرونستاده هنوز
از کی باستان.

باد اعصار کهن در جمجمه های روفته
بر ستون بی انتهای آهکین
فروشده در ماسه های انتظاری بدوی.

دفترهای سپید بی گناهی
به تشتی چوبین
بر سر
معطل مانده بر دروازه ی عبور:
نخ پرکی چرکین
بر سوراخ جوالدوزی.

اما خیالت را هنوز
فراگرد بسترم حضوری به کمال بود
از آن پیش تر که خوابم به ژرفاهای ژرف اندرکشد.

گفتم اینک ترجمان حیات
تا قیلوله را بی بایست نپنداری.

آنگاه دانستم
که مرگ
پایان نیست.

۱۳۷۸

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو